یادداشتی برای امروز !
صفحات تقویم کوچیک جیبی ام رو ورق می زدم، علامت بزرگی که توی صفحه ی بیست وسوم فروردین ماه زده بودم به شدت جلب توجه کرد : تولــــد کیان!
خیلی فکر کردم که زحمات و خوبی های "5 ساله" ی دوستی که خیلی بیشتر از یه دوست معمولی حق به گردنم داره چطور قابل جبرانه و با چه هدیه ای میشه حداقل گوشه ای از این محبت ها رو جبران کرد. به نتیجه ای نرسیدم! و بازهم متوسل شدم به روشی که اکثرا برای به روز کردن سایت بهش متوسل میشم !
ازش خواهش کردم که چند خطی بنویسه، اینبار برای خودش و از دلش! چند خطی نوشت و الحق که مثل همیشه زیبا و متفکرانه ! بدون توضیح و تفسیر اضافی مطلب کیان رو بخونید. البته فراموش نشه با دقت و طماءنینه ! مطالب کیان بدون چاشنی «تفکر» قابل درک نیستند!
راستی! کیان عزیز! تولدت مبارک ...

یادداشتی برای امروز
تازه شناخته بودمت.... در واقع خیلی وقت بود که تو و هنرت برام آشنا بودین،
ولی آغاز دوستیمون و اینکه بالاخره اومدم سراغت و خواستم بهتر و بیشتر بشناسمت هیچ وقت از یادم
نمیره.... مثل خیلی از روزها و لحظات و آدمهایی که همیشه ردپاشونو توی زندگیت جا میگذارن و گذر زمان و انبوه خاطرات نمیتونه وجودشونو و تاثیرشونو کمرنگ کنه..... مثل تو ....
و شاید مثل دوستی من برای تو...
برای منم شاید داشت همین اتفاق می افتاد، و من کسی که هیچ وقت و هرگز به سرنوشت اعتقادی نداشتم ، همیشه باورم بر این بود که دوستی و آشنایی آدمها با همدیگه در هر زمان و مکان و شرایطی که باشه، کاملا تحت اختیار خودشونه...
هیچ چیز و هیچ نیرویی خارج از اراده ما بر روابط و دنیای ما حکومت نمیکنه ،
هر چه هست و هر چه نیست بستگی به ما و خواست شخصی و درونی ما داره، سرنوشت و تقدیر بهانه ای است ساخته ذهن ما، برای فرار از واقعیتی که اطراف ما رخ میده و ما گاهی اوقات از روی ترس یا تردید و سستی، اتفاق افتادنش رو خارج از اراده و خواست خودمون تلقی میکنیم یا جلوه میدیم...
اما امروز دیگه مثل سابق به این نظریه و باورم معتقد نیستم...
فکر میکنم شاید گاهی اوقات در زندگی هر کدوم از ما لحظاتی به اسم تقدیر و سرنوشتِ از پیش تعیین شده و یا حتی معجزه وجود داره که میتونه مثل یک رعد کوتاه و نورانی و گذرا ، قسمتی از زندگی مارو روشن کنه و تاثیرشو همیشه به جای بگذاره...
اونوقته که هر سال که میگذره و به عقب برمیگردیم و میخواهیم تفحص کنیم که چه کردیم و چه شد؟ بر خلاف روزها و اتفاقات دیگه ی زندگیمون که حساب و کتابش کاملا مشخص و معلومه، برای اون رعد به هیچ جوابی درون خودمون نمیرسیم به جز اینکه سرنوشت و دستی در کار بود و اینبار من انگار به نوعی تنها نظاره گر بودم.......
امروز، و در این لحظه از زندگیم، قسمتهایی از ذهنم روشن میشه و باز قسمت دیگه ای در تاریکی و سایه قرار میگیره، شاید این دوستی و این اتفاق مثل همین سایه روشن،روزها و لحظات متفاوت و تلخ وشیرین داشت.... شایدم شبیه چهار فصل بود و هر فصلی به یک شکلی بود و یا شبیه جاده ای پر از پستی و بلندی که گاهی توی سرازیری میافتاد و گاهی در دست انداز و گاه همه چیز دشوار میشد برای عبور و گذر...
یادمه بهت گفتم خیلی وقتها هست که نمیتونم این آدمها رو درک کنم، نوع زندگیشون ،راه رفتنشون،کار کردنشون،حتی حرف زدنشون،همه برام غریب و ناشناختست،فکر میکنم باید برم، گاهی تصمیم رفتن می گیرم ولی بعد به خودم نهیب میزنم حتی اگه برم به جایی که بهش میگن غربت، هر جا که باشم حتی همین جا این حس باهام هست.. حس غریبه بودن... با همه و همه جا......
نزدیک غروب بود و سوز سرد پاییزی بین ما برگها رو جا به جا میکرد...نگاهت به دوردستهایی بود که نمیدونم تا کجا ادامه داشت،فکر تو هر کجا که بود، مسیر ممتد این نگاه را پایانی نمیدیدم....یادمه همون لحظه بهم گفتی جنس آدمها با هم متفاوته....
ولی خیلی خیلی کم پیش میاد آدمهایی که از جنس همن، بتونن همدیگرو پیدا کنن و با هم دوست و هم صحبت و همراز بمونن...گفتی این دنیا انقدر بزرگ و انقدر ناشناخته و غریبه که من و تو مثل نقطه ای نادیده خیلی نادیده در تمام این پهناوری و اسرار عجیب و غریب شناوریم و گاهی فکر میکنیم آنچه که انجام میدیم یا در ذهنمون میگذره میتونه خیلی چیزها خیلی آدمها و خیلی دنیاها رو دگرگون کنه....
اما عجیبه که وقتی به اینهمه کوچک بودن پی میبریم که عمری گذشته و هنوز هیچ چیز حتی از خودمون نمیدونیم... مثل کسی که معلق مونده،توی روشنی و تاریکی،خوبی و بدی،خوشبختی و بدبختی و نه فرو می افته و نه متوقف میشه و دیگه تاثر و شادی ،غم و رنج بر روح آب دیده اش اثر چندانی نداره...فقط معلقه و فقط هست.....حتی اگه این بودن به کوچکی یک ذره در این بی نهایت هستی باشه...
ولی هنوز هست....فقط هست...
بهت گفتم دغدغه های درونی یک انسان با او متولد میشه، شکل میگیره و رشد میکنه....وقتی که بتونی این دغدغه ها رو و این ندای خاموش ناپذیر روحتو با نیرویی به اسم هنرت منتقل کنی،نشون بدی و حتی گاهی عریانش کنی،انگار هر بار تکه ای از وجود خودتو لابه لای اون اثر پیدا میکنی و هر بار تکه ای بیشتر و هر بار بهتر...
و این همون آسودگی و آرامشی است که میتونی توی وجودت احساسش کنی،لمسش کنی و بپرستیش....چون ناب و خالص و دست یافتنی است...قسمتی از وجود خودته که به هیچ طریق دیگه ای نمیتونستی پیداش کنی ،به دستش بیاری و بشناسیش...
سرتو بالا گرفتی و چشمهاتو بستی، و گفتی این ساعت از غروب ِتاریک روشن روزو خیلی دوست داری....
همون لحظه بهم گفتی لحظاتی در زندگیت هست که باید توی یه لحظه تصمیم بگیری،با تفکر و اندیشه ای که کاملا متمرکز شده باشه، مثل بازی بیلیارد، وقتی که میخوای توپو بزنی و باید حتی نفستو برای اینکه بخوای نوک چوبتو به توپ بزنی تنظیم کنی، همون لحظه توی ذهنت محاسبات دقیق کنی و بعد تمرکز نهایی و بالاخره ضربه... اون ضربه ی تو نشون دهنده خیلی چیزهاست...
واونوقت نتیجه هر چی که بشه مهم نیست حتی اگه بازنده بشی...چون وقتی این بازی تموم شد ، تو برمیگردی خونه... وهیچ چیز و هیچ کس نمیتونه مانع تو بشه، حتی بازنده شدن....
امروز سالی از آن غروب و انگار دیر زمانی از آن روزها میگذره....
بهاری دیگر و سالی دیگر و تولدی دیگر....
باید تصمیمی بگیرم....باید راهی برای یافتن "من" بیابم...
باید تمرکز کنم و فکر کنم،قبل از آنکه تمام این روزها و لحظات گذرا و مدفون کننده، تمام معیارها و خواسته هامو به هم بریزه و و مرا دوباره در آغاز راهی ناخواسته قرار بده... قبل از اینکه خیلی از چیزها و کسانی رو که باید به یاد بیارم و به یاد داشته باشم ، فراموش کنم...
گفت هر اتفاقی که بیفته چه خوب و چه بد، چه پیروز و چه بازنده...من به خانه برمیگردم... خانه....ماوا و مامن آرامش و تنهایی....
بیست و نه سال گذشت....
دوستی ما هنوز در تاریک و روشن غروب آن روز سرد پاییزی در یادم ثبت شده و هنوز مرور میشه...مثل همان سایه روشن و مثل فصلی ناتمام...
و شاید همان تقدیر و سرنوشت نابهنگام و یا معجزه....
بیست و نه سال گذشت...
و من همان ذره ای کوچک از "بودنم"...
که خالی و ناشناخته و تنها به "خانه" بازمیگردم....
» کیان
{ با تشکر از دوست هنرمندم « نرگس » برای نقاشی های زیبایش }
