(ک : کیان - ع : علیرضا)
 
ک: علیرضا چی شد که زودتر از این نرفتی لوکیشن برنامه؟
 
ع: با اینکه آقای مدیری همیشه از هوادارای اینترنتی گروه و سایتش خیلی استقبال میکنه ولی همونطور که خبر داشتیم ضبط این برنامه خیلی با محدودیت انجام میگرفت و من نمیخواستم این فضا رو اگه برای اون آرامش میاره بشکنم...
 
ک: حق با توئه...از خودش خبر داشتم که برای تهیه گزارش و عکس از این برنامه خیلی با وسواس و احتیاط عمل میکرد...حتی وقتی نشریات معتبر برای تهیه گزارش به باغ میومدن، اگه قرار بود عکسی چاپ بشه یا مصاحبه ای از بازیگران و عوامل،خودش به دقت نظارت میکرد....
 
ع: من فکر میکنم خیلی از این حساسیتها برمیگرده به حاشیه سازی که در دوران پخش شب های برره به وجود اومد و واقعا در طول پخش به کار صدمه زد و بالاخره....
 
ک: خوب آره....بخشیش به اون برنامه و حواشی های عجیب غریبش برمیگرده و البته نقش زردنامه ها و شایعه سازان ِنون به نرخ خبر خور! رو نباید نادیده گرفت!....که در اون مدت از دل و جان مایه گذشتند!....
 
ع: یادمه زمان پخش همین شبهای برره وقتی سایت ما با خبرها و مصاحبه های اختصاصی به روز میشد خیلی از همین نشریات بدون هماهنگی و کسب کوچکترین اجازه ای، مطالب رو برداشتن و به عنوان خبر داغ روزشون چاپ کردن!....
 
ک: چند موردش در مورد نوشته های خود من اتفاق افتاد!....و جالبش اینجا بود که در نوشته ها دست میبردن، کم و زیاد میکردن و به نسبت فروش بیشتر هر آنچه که دل تنگشان میخواست! دخل و تصرف میکردن...
 
ع: چون حتما بی دردسر ترین و بی ادعاترین منبع کسب خبر، همین اینترنت و به خصوص سایت و گروه هوادارای یه هنرمند محبوبه که برنامش مخاطبهای میلیونی داره....
 
ک: بهتره بگیم راحت ترین منبع سرقت خبر و مطالب!...فکر میکنن هر نوشته و خبری که در اینترنت قرار بگیره؛هر چند با اسم نویسنده و اختصاصی اون سایت یا وبلاگ باشه،صاحب نداره!....برای همین به مهران مدیری حق میدم که بعد از تمام اون حاشیه پردازیا و اذیتهایی که شد ، نه تنها اینترنت ، بلکه خیلی از خبرگزاریهای معتبر رو هم امن و قابل اعتماد ندونه.....
 
ع: منم بهش حق میدم...با اینکه همیشه به ما و سایت لطف داره ولی به خصوص در این مدت و برای این برنامه چون دیدم خیلی حساسیت داره ، ترجیح دادم که به این تصمیمش احترام بذارم....
 
ک: به قول نویسنده های برنامه ، باغ مظفر اینبار بیشتر میخواست بخندونه تا پیام اجتماعی،سیاسی بده...برای همین همه اهالی این باغ میخواستن از همه حاشیه ها و جنجالها دور باشن تا در آرامش کامل و بدون دغدغه ، هر شب فضای کمدی و مفرّحی برای مخاطب مهیا کنن....
 
ع: کاملا درسته.... و نکته دیگه اینکه در این مدت خبرهای شسته و رفته و گزارشها رو در نشریات معتبر میخوندیم و دنبال میکردیم و عکسها هم در سایت خود عکاس برنامه( بابک برزویه) به بهترین کیفیت و داغ داغ قرار میگرفت.....
 
ک: دقیقا به خاطر تموم اینها...یه مدت استراحت و آرامش و برنامه سازی بدون جنجال و حاشیه و شایعه پردازی برای مدیری لازم بود و خوشحالم که ما هم در این روند و با صبر و حوصله بهش کمک کردیم...
 
ع: و بالاخره زمان موعود فرا رسید و با هماهنگیای که صورت گرفت ، به باغ مظفر رفتم ...
 
ک: اینم بگو که برای تهیه گزارش و عکس و مصاحبه نرفته بودی....
 
ع: مدیری تازه یه هفته بود که از اون کمر درد شدید،یکم بهبود پیدا کرده بود... بیشتر برای حالو احوال رفتم و البته میخواستم سلام همه هوادارای سایت و گروهش رو بهش برسونم...
 
ک: خوب پس بیشتر از ظهر زمستان باغ مظفر  بگو...
 
ع: ظهر یه روز سرد و برفی اواسط دی ماه بود،انتهای خیابانی که بر خلاف اسمش(یخچال)،محل تصویربرداری مجموعه ای که هر شب گرمابخش دلها و خانه های مردم بود...
 
ک: ولی باغ با صفائیه.....
 
ع: انقدر که اون همه سردی رو حس نمیکنی، درختای سر به فلک کشیده و زیبایی که اطراف ورودی باغن،جلوتر سمت راست استخر و غازها، و در انتها سنگفرش باریکی که شمشادهای کوتاه دو طرفشو احاطه کردن که بالاخره ختم میشه به عمارت بزرگی که محل ضبط تموم سکانسها داخلیه....همه خیلی با روح بود...شایدم چون باغ مظفر بود من این حسو داشتم...
 
ک: مدیریم که میدونست میای ...
 
ع:  چقدرم استقبال کرد و خوشحال شد....ازسایت پرسید و از اینکه اعضای گروهش چند نفر شدن و حال همگی رو جویا شد و گفت خیلی دلش میخواست فرصت داشت و میتونست به سایت هواداراش و سایت خودش سر بزنه و بیشتر در جریان فعالیتاشون قرار بگیره... البته این قول رو داد که بعد از تموم شدن این مجموعه حتما یه برنامه ریزی در این مورد صورت بده....
 
ک: چه خوب... از اهالی باغ مظفر چه خبر؟ موقع ضبط اونجا بودی یا استراحت گروه؟
 
ع: وقتی که با مدیری صحبت میکردم،با همون فروتنی خاصی که میدونی اجازه خواست و چند سکانس کوتاه گرفت،بعد هم موقع صرف ناهار بود و خوشبختانه سر میز غذاخوری بازیگران و بقیه اهالی باغ مظفرو زیارت کردم!...
 
ک: پس ناهارم مهمون خانهای باغ بودی! ماهی خوردی؟؟ طبق معمول همه قسمتها که فقط ماهی با توصیه های سلامتی روی میز بود؟؟
 
ع: از اونجایی که آقای مدیری همیشه به من لطف دارن،اصرار کردن برای ناهار بمونم،اینطورشد که با خودشون و بقیه عوامل راه ساختمان نزدیک ورودی که با نایلون مشکی ساخته شده بود رو در پیش گرفتیم،داخل این ساختمان مشمایی،قسمتی برای ناهارخوری در نظر گرفته شده بود با میز ناهارخوری بزرگی که همه اهالی جلو و پشت دوربین باغ مظفر چهل پنج دقیقه ای دور هم جمع میشدن و ناهار میخوردن...
 
ک: قُل مراد دیسای غذا رو نکرد توی ششها؟؟
 
ع: اتفاقا غذا ماهی نبود... و اتفاقا همه مثل جلوی دوربین با اشتها غذا نمیخورن!
به خصوص مدیری...به نظر خسته میرسید و انگار هنوز کسالت داشت، موقع ناهار ازم دعوت کرد کنار خودش بشینم و گفت که باید تا محرم کار رو تمام کنه، و حجم کار خیلی سنگین شده و با وسواسی که داره دلش میخواد همه قسمتها خوب و دیدنی باشه و....
 
ک: خوب با این وقت کم و این مشکلاتی که بود و به خصوص کسالت خودش، تقریبا همینطورم شد... تا کی اونجا بودی؟...
 
ع: یکساعتی بعد از ناهار بودم و بعد گروه آماده شدن برای ضبط ، منم از سر کار مرخصی گرفته بودم و باید میرفتم ،از آقای مدیری که گروه را به داخل ساختمان هدایت میکرد خداحافظی کردم.... با اینکه ازم خواست بیشتر بمونم ولی به امید دیدارهای آتی و فرصتهای دیگه ازش خداحافظی کردم....
 
ک: و بعدازظهر باغ مظفرو ترک کردی....
 
ع: آره.... و باغ مظفر دیگه تموم شده......
 
ک: ولی ....
 
ع: یعنی پونزده قسمت عید ساخته میشه؟ از بس تو این مدت خبرای ضد و نقیض شنیدیم و خوندیم،نمیدونم کدومو باید باور کرد... هر چند انگار خود گلیانها گفته بودن که هنوز هیچی مشخص نیس...
 
ک: .....
 
ع: چرا ساکتی؟ تو میدونی؟ خودش بهت چیزی گفته؟؟ عید برنامه ای هست؟
 
ک: علی...میخوای تصویر رفتنت از باغ مظفرو من برات توصیف کنم.....تصویری از اون بعدازظهر سرد دی ماه ؟؟ و شاید بعد از اون؟؟...
 
ع: بعد از اون؟....
 
کیان: وقتی به طرف درخروجی میرفتی،همه کسانی که به این باغ هویت بخشیده بودند و زیبایی این فضا و آدمهاش رو از دریچه دوربین به خانه های ما آورده بودند، داخل عمارت مشغول ضبط پانزده روز آخر برنامه بودند...
وقتی میرفتی همه جای آن باغ سکوت بود و گهگاه صدای پرندگانی به گوش میرسید که میان درختان زیبای باغ میچرخیدند و وزش بادی که برفهای ریز روزهای پیش را به سر شانه هایت میتکاند....زمین خیس بود از برگهای باران زده و سرما دیده و آسمان ابری میرفت تا غروب را دربرگیرد...
روز به افول بود ... یک روز خاطره انگیز...
 
اما با طلوعی دیگر، درهای این باغ باز هم گشوده خواهد شد ....
 
اگه باز هم به باغ مظفر رفتی و قدمهایت به خاک تازه این باغ پای گذاشت، و هوای فروردین و گل های سرخ را استشمام کردی...
یادت باشه که باز هم سلام همه مارو به این اهالی دوست داشتنی و حتی تمام جوونه های تازه سبز باغش برسونی ...
یادت باشه ...
 
علیرضا:
پس برمیگردن
...

کیان - kiyan[at]modirifans[dot]com